rel_news
  • تاریخ انتشار : 1405/02/22 - 10:46
  • تعداد بازدید کنندگان خبر : 415
  • زمان مطالعه : 12 دقیقه

به لطافت باران، به صلابت کوه

روایت یک روزنامه‌نگار از دفتر پرستاری مجتمع بیمارستانی امام خمینی(ره) در روزهای جنگ

یک روز بارانی است. از آن روزهایی که در انتهای سال و در استقبال بهار زیبایی‌اش نفس آدم‌ها را بند می‌آورد اما به این آرامش و زیبایی نمی‌توان چندان دل بست که هر لحظه ممکن است سایه سنگین یکی از طیاره‌های سیاه دشمن آسمان را آلوده کند، دل‌هایی را بلرزاند، خانه‌ای را ویران و عزیزانی از هم‌وطنانمان را آسمانی کند.  در حیاط بیمارستان امام(ره) راه می‌روم و با خودم فکر می‌کنم در میان این همه آشوب و زیبایی و نازیبایی آمیخته به هم، سهم کدام‌یک بیشتر است؟  مقصدم دفتر پرستاری است. جایی که می‌خواهم در آن با سرپرستار بیمارستان، دکتر حاجی‌بابایی و سه همکار باتجربه، سرمه ای پوش و سپید دلشان دیدار و گفتگو کنم.  قرار است از تجربه‌های‌شان در این جنگ بگویند.

خبرنگار: زهرا سادات صفوی سهی 
وارد که می‌شوم، با خانمی جوان با لبخندی صمیمی مواجه می‌شوم که برخورد و لبخندش دلم را آرام می‌کند. برایم از تجربه‌ها می‌گوید، از اینکه این مسئولیت را پذیرفته چون به این نتیجه رسیده که دیگر وقت این است که دانش و تجربه‌اش را در این حوزه، آنچه سال‌ها خوانده و درباره‌اش تحقیق و تدریس کرده، در سیستم‌ پیاده کند و باعث ایجاد تغییرات مثبت بشود و چه سیستمی بهتر از بزرگترین بیمارستان خاورمیانه و این جمله‌اش عجیب به دلم می‌نشیند: «برای من، بیمار و اینکه بتوانم تغییراتی در سیستم ایجاد کنم که در نهایت به نفع بیماران باشد، از همه چیز مهم‌تر است چون بیمار وقتی به بیمارستان مراجعه‌ می‌کند و در اینجا بستری می‌شود، پناهی جز کادر درمان ندارد.»
از همکارانش برایم می‌گوید که همراهند و همدل، مخصوصا سوپروایزرهایی که سی سال خدمتشان تمام شده اما پای کار ایستاده‌اند و میدان را خالی نکردند. 
می‌خواهم سراغ خانم‌هایی بروم که دکتر حاج بابایی در صحبت‌هایش از آنها یاد کرد. خانم‌هایی با سابقه بیش از سی سال کار که می‌توانند این روزها در کنار خانواده‌های‌شان باشند و نگذارند گرد دلواپسی بر دل‌های عزیزانشان زنگار بگذارد ولی ماندن را انتخاب کرده‌اند. فرزندان و همسر و پدر و مادر را به جایی امن فرستاده‌اند و خود در حالی که حتما نیمی از دلشان پیش عزیزانشان جا مانده، نیم دیگر دلشان را برای مراقبت از عزیزان مردم به دریا زده‌اند. مانده‌اند تا مبادا این روزها برای آنها سخت تر بگذرد.
اولین مقصدم اتاق فاطمه صفایی، سوپروایزر ارشد بیمارستان امام خمینی(ره) است. به محض اینکه صحبت‌های‌مان را شروع می‌کنیم، ناگهان صدای انفجارهای پیاپی تمرکزمان را به هم می‌ریزد. به راهرو می‌رویم که امن‌تر است تا این دقایق عقده خالی کردن دشمن بگذرد در حالی که دعا می‌کنیم خدا هم‌وطنانمان را در پناه خود حفظ کند. در راهرو ساکنان سرمه‌ای‌پوش اتاق‌های دیگر هم ایستاده‌اند و لبخند بر لب با هم صحبت می‌کنند. روحیه‌شان را تحسین می‌کنم و اینقدر این صحنه برایم زیباست که ثبتش می‌کنم. با روی خوش درخواستم را برای عکس می‌پذیرند و صحنه‌ای خلق می‌شود که خیلی دوستش دارم.





تا نفسی باشد، پای کار ایستاده‌ام 

صدای انفجارها که فروکش می‌کند، از خانم صفایی که بیش از سی سال سابقه خدمت دارد، می‌پرسم انگیزه‌شان از انتخاب این شرایط به جای رفتن به مکانی امن چیست و جواب می‌شنوم: «ما پرستارها اخلاق خاصی داریم، مخصوصا در شرایط اورژانسی و بحران  حساسیت‌های‌مان در کار بیشتر می‌شود. اگر خدای نکرده تعداد مجروحان زیاد و به کار بالین ما نیاز باشد، حتما جزو اولین کسانی خواهم بود که در اورژانس و بخش حاضر می‌شوند و به‌عنوان پرستار صف کار می‌کنم. من آدمی نیستم که در بحران کار را رها کنم. وقتی جنگ دوازده روزه شروع شد، در مرخصی و با خانواده‌ام در سفر بودم؛ به محض اینکه خبر را شنیدم، بدون اینکه کسی از من بخواهد، برگشتم. در حال حاضر از نظر قانونی هیچ محدودیتی برای رفتن ندارم ولی حقیقتا نمی‌توانم رها کنم چون احساس می‌کنم هم‌میهنانم ممکن است به کمک من نیاز داشته باشند.»
می‌پرسم پس خانواده‌تان چه؟ و خانم صفایی با طمانینه پاسخ می‌دهند: «همسرم بازنشسته‌اند و کار خاصی در تهران ندارند. دختر و پسرم هم دانشجو هستند و دانشگاه‌ها هم که تعطیل است. فشارهای زیادی از طرف اقوام خودم و همسرم است چون معتقدند وقتی می‌توانم کارم را رها کنم، باید این کار را انجام بدهم. دختر و پسرم که الان تهران نیستند، می‌گویند بابا به‌خاطر شما به تهران برگشته، حواستان هست؟ پس کی می‌خواهید رها کنید و بیایید؟ مگه شما بازنشسته نیستید؟ به دخترم گفتم اگر در شرایط بحرانی نبودیم، حتما این کار را انجام می‌دادم ولی در شرایط فعلی اگر رسما بازنشسته هم بودم، به‌عنوان نیروی داوطلب سر کار برمی‌گشتم.» 
مطمئنم حضور خانم صفایی در روحیه همکاران جوان‌ترشان هم تاثیر داشته و مایه دلگرمی‌شان بوده و ایشان در ادامه حرف‌های‌شان تایید می‌کنند که اینگونه بوده است. «نیروهای صف که ما را می‌بینند دلگرم می‌شوند؛ مثلا هفته گذشته روز پنجشنبه شدت انفجارها خیلی زیاد بود و با وجود اینکه جلسه‌ای داشتیم، حس کردم حضورم در بخش‌ها می‌تواند بسیار مثمرثمرتر باشد. تقریبا به هفده بخش رفتم و با پرستاران و بیماران صحبت کردم. وقتی وارد بخش می‌شدم، چهره همکارانم نگران و مضطرب بود، نمی‌دانستند در بخش بمانند یا بیرون بروند. خدا در آن زمان کمک کرد بتوانم ترسم را مدیریت کنم و وقتی از بخش بیرون می‌آمدم، شرایط روحی همکاران تغییر کرده بود. با لبخند و شوخی می‌گفتند خانم صفایی، ما سنگر را حفظ می‌کنیم، خیلی ممنون که بین ما هستید. 
یادم می‌آید اوایل جنگ تعداد زیادی نیرو از یکی از بخش‌های ویژه برای صحبت درباره نگرانی‌های‌شان به اتاقم آمده بودند. کمی صحبت و آرامشان کردم. بعد گفتم نمی‌خواهید بروید؟ مریض‌ها منتظرند‌. می‌خواهید با هم برویم؟ در واقع این دوستان تصمیم گرفته بودند کار را رها کنند و فکر می‌کنم همان وقتی که برای گوش دادن به حرف‌های‌شان گذاشتم، باعث شد بتوانم چند نفر از نیروهای تخصصی‌ را سر کار برگردانم. معتقدم اگر ماندن من باعث شده باشد یک نیروی خوب را نگه دارم که جان بیماری را نجات دهد، مفید بوده است. ان‌شاءا... این بحران زودتر تمام شود ولی اگر خدای نکرده ادامه پیدا کند، تا زمانی که نفسی باشد، هستم و سر کارم می‌مانم.»


اولویت من کارم است 

خانم صفایی بعد از تمام شدن حرف‌های‌مان بزرگوارانه مرا تا اتاق خانم خسروی همراهی و معرفی‌ام می‌کنند.
فاطمه خسروی، سوپروایزر بخش آموزش سلامت مجتمع بیمارستانی امام خمینی(ره) است و حالا سی و یک سال شده که در این مجتمع کار می‌کند و قصد رفتن هم ندارد. خودش می‌گوید درست است که شرایط خوبی در تهران نیست و صدای انفجارها احساس ناامنی به آدم می‌دهد ولی از زمانی که وارد رشته پرستاری شده، حس مسئولیت‌پذیری در راس اولویت‌های ذهن و رفتار و عملکردش بوده و نمی‌گذارد این شغل را مخصوصا در این شرایط که هر لحظه ممکن است نیاز باشد به‌عنوان پرستار در خدمت‌رسانی به بیماران کمک کند، کنار بگذارد. وقتی راجع به کارهایی که این روزها بیشتر در بیمارستان انجام می‌دهند کنجکاوی می‌کنم، پاسخ می‌دهد: «در حال حاضر مسئول بحران در حوزه پرستاری هم هستم و  درباره نکات ایمنی که همکاران باید در زمان خدای نکرده حمله به بیمارستان رعایت کنند، به‌صورت پوستر و در فضای مجازی اطلاع‌رسانی انجام می‌دهم. علاوه بر این، با دستور مدیر محترم پرستاری، مسئول جمع‌آوری اطلاعات پرستاران داوطلب هستم؛ چه پرستاران داخل بیمارستان و چه همکاران دیگر زیرمجموعه مثل کارشناسان بیهوشی، کمک‌بهیار و .... چه همکارانی که از بیرون تمایل دارند داوطلبانه کمک کنند. بانک اطلاعات نیروهای داوطلب را راه‌اندازی کرده‌ایم تا اگر نیاز شد، به آنها دسترسی داشته باشیم.» 
می‌پرسم خانواده‌تان توصیه نمی‌کنند حالا که می‌توانید نیایید، کنارشان بمانید؟ خودتان نمی‌‌ترسید؟ اگر اتفاقی بیفتد ... جواب قاطعی که می‌شنوم احترام خانم پیش رویم را در ذهنم دوچندان می‌کند: «بحران‌های مختلفی در این بیمارستان در سنوات کارم به یاد دارم و تجربه کردم. کرونا، جنگ دوازده روزه و حالا هم که جنگ رمضان. شاید آن موقع بیشتر می‌ترسیدم چون خیلی غافلگیر شده بودیم ولی الان با تجربه و شناختی که به دست آورده‌ایم و آموزش‌هایی که دیده‌ایم، استرس‌ها تعدیل شده است. دوران کرونا بیمارستان خالی شده بود ولی ما بودیم و خدمت‌رسانی می‌کردیم. آن زمان سوپروایزر اورژانس بودم و شرایط واقعا سخت بود. خانواده‌ام مخصوصا چون خانه‌مان به بیمارستان دور است و مسافت زیادی را رانندگی می‌کنم، می‌گویند کار را کنار بگذار اما خودم حس می‌کنم مسئولیتم هنوز به اتمام نرسیده است و باید ادامه بدهم. آنها هم به هر حال روحیه من را می‌شناسند و می‌دانند که نه فقط در زمان بحران، حتی مواردی برنامه مسافرت یا جشن و مهمانی‌ای هم بوده، کارم را ترجیح دادم. الان هم امیدوارم زودتر همه چیز به نفع ایران تمام شود، پیروز بشویم و آرامش و شادی به این مملکت برگردد.» 

خدا هست و می‌بیند
مقصد سوم، اتاق خانم آمنه شکوریِ خوش‌برخورد، سوپروایزر بالینی بیمارستان است. با لبخندی زیبا از من استقبال کرد و ابتدای حرف‌هایش ساده و دوستانه گفت درسش خیلی خوب بوده و دوست داشته پزشک یا داروساز شود و یک اشتباه در انتخاب رشته او را پرستار کرده است. اول به رشته پرستاری خیلی علاقه نداشته اما یکی از استادانش با حرف‌هایش چنان تاثیری روی او گذاشته که بعدها عاشق شغلش شده است. برایم تعریف کرد: «استادم گفت اگر این رشته را دوست نداری بیا برگه انصرافت را بنویس اما قبلش به این فکر کن در زندگی‌ات چه می‌خواهی؟ اگر هدفت خدمت به مردم است، هر جایی باشی می‌توانی خدمت کنی. ما پیش خودمان الگویی داریم که می‌گوییم در هر سِمتی هستی، سعی کن بهترین باشی. انگار با این حرف‌ها تکان خوردم و دیدم درست می‌گویند، نیاز نیست حتما پزشک یا داروساز باشم و سعی کردم پرستار خیلی خوبی باشم. در این سی سالی که کار کردم به جرات می‌گویم حق‌النفس گردنم هست اما حق‌الناس گردنم نیست.» 
وقتی می‌گویم سی سال بهترین بودید و هستید، الان در این شرایط چرا مانده‌اید؟ با لبخند جواب می‌دهد: «خانواده من ساکن تهران نیستند و اگر الان در این بمباران، در این شهر در غربت مانده‌ام، دلیلش این است که حس می‌کنم باید دِینم را به بیماران ادا کنم، بیمارانی که سال‌ها کنارشان بودم و انرژی مثبت به‌واسطه ارتباط و خدمت به آنها وارد زندگی‌ام شده است. از طرفی فکر می‌کنم حضور من باعث می‌شود پرستاران جوان‌تر به کار دلگرم‌‌تر شوند. معتقدم اگر می‌خواهیم تغییری ایجاد کنیم باید از خودمان شروع کنیم. نمی‌توانم به آنها بگویم خوب باشید و در صحنه بمانید اما خودم اینگونه نباشم. این رفتار قشنگ نیست. باید الگوی تمام عیاری برای نسل جدید باشیم. وقتی آنها ببینند من با وجود مادر بیمارم که به کمک نیاز دارد، سرکارم ماندم، یاد می‌گیرند در شرایط خاص و سخت نباید با هیچ بهانه‌ای کارشان را ترک کنند. ما حتی در زمان کرونا هم ماندیم. اگر قرار باشد همه بروند پس چه کسی بماند و به داد بیماران برسد؟ آدمی که عزیزش را به ما می‌سپارد، به چه امید باشد؟»
وقتی حرف‌هایش را ادامه می‌دهد، نگاه زیبایش به دنیا و آدم‌ها مسحورم می‌کند: «معتقدم همه ما ممکن است بیماری را تجربه و به دریافت خدمات درمانی نیاز پیدا کنیم. خدا به این انرژی‌ای که ما می‌گذاریم نیاز ندارد و آن را چند برابر به خودمان برمی‌گرداند. من معجزه‌های زیادی در زندگی‌ام دیده‌ام. زمانی سرپرستار اورژانس بودم. یادم می‌آید وقتی می‌خواستم اتاق CPR را تجهیز کنم، متوجه شدم تجهیزاتی که می‌‌خرند، چندان مرغوب نیست. به رئیس بیمارستان گفتم می‌خواهم برای این اتاق CPR که برای اولین بار در کشور افتتاح می‌شود، بهترین تجهیزات را داشته باشیم تا بیماری که از شهرستان می‌آید، به‌دلیل نامرغوب بودن تجهیزات خدای نکرده تشخیص اشتباه بگیرد. ایشان گفتند شکوری، هر چه می‌خواهی بگیر. با یک کارپرداز، رئیس اورژانس و سوپروایزر رفتیم شرکت‌ها و آن زمان بهترین مانیتور، تخت و هر آنچه لازم بود، انتخاب کردم. وقتی این اتاق را به بهترین شکل تجهیز کردیم، الگویی در کشور شد. نکته اینجاست؛ مادر من دچار کوله‌سیستیت شد و دکترها در شهرستان گفتند به دلیل پانکراتیت باید جراحی شود. مادرم وزن و سنشان زیاد است، دیابت و بیماری قلبی و فشار خون دارند و وقتی ایشان را به تهران آوردند، در شوک بودند و کلیه‌شان هم از کار افتاده بود. می‌گفتند هشتاد درصد احتمال فوت وجود دارد اما در همان اتاق CPR برگشت. روز سوم در کمال ناباوری در آی‌سی‌یو راه رفت. می‌خواهم بگویم هر چه انرژی خرج کردم تا این اتاق برای بیماران دیگر به بهترین شکل تجهیز شود، به خودم برگشت. همیشه با خدا معامله می‌کنم و هر کاری می‌کنم و قدمی برمی‌دارم برای خداست. همیشه به همکارانم می‌گویم شاید پرستاری درآمد مادی زیادی نداشته باشد، ولی با خدا معامله می‌کنیم. اینکه مریض نشویم، همسایه بد نداشته باشیم، اینکه زیر این بمباران سالم باشیم و .... همه جلوه‌های دیگری از زندگی است که خدا به واسطه ایثارمان نشانمان می‌دهد. این روزها هم پای کار می‌مانیم. خدا هست و می‌بیند.»

 گفت و گوهایم تمام می‌شود و در حالی که خانم شکوری تا پله‌ها بدرقه‌ام می‌کند، بیرون می‌آیم. نفس عمیقی می‌کشم و جواب سوالم را می‌گیرم. هر چقدر هم که دشمن بخواهد زندگی را برای‌مان سخت‌تر کند، تا چنین مردمانی مثل ساکنان دفتر پرستاری با این نگاه و حس زیبا در ایران هستند، کفه زیبایی‌ها حتما سنگین‌تر است. امروز بمباران شد، امروز دلواپس شدم، امروز کمی ترسیدم، اما در کنار این سرمه‌ای‌پوشان جز زیبایی ندیدم.

  • کد خبر : 320456

تصاویر